تبليغاتX
راز شب بارانی - قناری
تقدیم به او که نیست ... ولی می داند

سر انجام دلش اومد پرنده ی زردش را رها کند . پرنده ای که حالا دیگر به قفس عادت کرده بود به قفس و به او .

 

آن را در دست گرفت و به سمت پنجره رفت چشمهایش را بست و زیر لب خداحافظی کرد و قناریش را پراند.

چشم هایش را باز کرد تا رفتنش را ببیند و پنجره را بست و پرنده ی زرد ناپدید شد . مدتی را کنار پنجره ی بسته ماند .وقتی ناامید شد کنار رفت .ناگهان چیزی پشت سرش به پنجره خورد .

برگشت و با حسرت پرنده ی زرد مرده اش را پشت شیشه ی پنجره دید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 23:15  توسط حمید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
آنچه که هستي هديه خداوند به توست و آنچه که مي شوي ، هديه تو به خداوند. پس بي نظير باش... (حمید ) ( اگه تونستی به نوشته های پیشین هم یه سری بزن )

نوشته های پیشین
آبان 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان